مانی رحمانی

فندق بابا

عزیز دل مامان سلام ببخشید که دیر به دیر برات می نویسم آخه نمی دونی که   چقدر شیطون و شیرین زبون شدی  و اصلا نمی خوابی یعنی بعضی وقتا همش 8 ساعت میخوابی. دیگه خیلی شیرین زبون شدی .حرفهای جدید مانی : دایی نیما تو جیب منه . مانی فگد بابا (یعنی فندق بابا) آخر همه چی یه دیگه می چچسبونی .پاشو دیگه  بده دیگه  برو دیگه . واستا ببینم. خلاصه که از همه چیزت راضیم پسر خیلی خوبی هستی فقط اصلا نمی خوابی یعنی در طول روز اصلا نمی خوابی. داری کم کم بزرگ میشی و من هر روز خدا را شکر میکنم که یه گلی مثل تو را به من داده . عاشق شمالی و همش میگی بیم کالسکه دریا . هفته پیش با آریا برای اولین بار رفتی آرایشگاه و موهای خو...
16 تير 1391

تولد دو سالگی

سلام عزیز دل مامان / جیزی نمونده که دو سالت تموم بشه . نمی دونی که روز به روز داری شیرین تر میشی .الان دیکه داری کم کم حرف میزنی و خیلی جمله ها را میگی . دیروز یه مگس اومده بود تو ماشین بابا ارش و تو داخل ماشین بودی و همش به مگس میگفتی نه برو کار بده هر وقت میخواهی چیزی را تعریف کنی و لغت کم میاری میگی سنه سنه . امسال می خواهی تولدت را با آریا بگیری و ٥شنبه ولی روز تولد حودت را هم جشن میگیری .انی ماانی تولد تو بهترین اتفاق توی زندگی من بوده .عاشقتم . مامان سارا . راستی اینم کارت دعوت تولدت .     ...
19 ارديبهشت 1391

از طرف بابا

  سلام پسر قشنگم خیلی وقته که بابا چیزی برات ننوشته اخه جند ماهی بود که سرم خیلی شلوغ بود ولی الان میخوام بهت بگم که هرجی که داری بزرگرتر میشی منم بیشتر و بزرگتر عاشقت میشم. اینقدر کارای جالبی میکنی که فقط دوست دارم اون لپای خوشگلت گاز بگیرم. تازه اینقدر باهوشی که الان که ٢١ماهه هستی از ١تا ١٠ فارسی و انکلیسی میشمری هزار بار می بوسمت و تند تند هم برات خبر می نویسم چون که همش میپرسی چه خبر ؟و بعضی وفت ها به ترکی میگی نه خبر؟  
5 اسفند 1390

بدون عنوان

مانی عزیزم خیلی وقت بود که برات ننوشته بودم .ولی از این به بعد قول میدم که زودتر بیام و برات بنویسم . عزیز دل مامان خیلی خوبه که تو هستی .این روزا تا یکم دل مامان سارا میگیره یه شیرین زبونی میکنی و تمام غمهای دنیا از یادم میره . امروز تمام پاهات را رنگی کرده بودی و اینقدر از این کارت خوشت اومده بود و ذوق میکردی که دلم نیومد پاهات را بشورم . خیلی ددری شدی و دوست داری که همش بری بیرون تا عصر میشه میایی میگی مامان سارا بریم . عاشق خونه فضه ای .خلاصه که هر قدر از شیرین زبونیات بگم بازم کمه. به بادکنک میگی بوکه . به قول خودت مثل فلشته ها خوابیدی.
30 بهمن 1390

بدون عنوان

سلام مانی رحمانی خوشگل مامان الان که دارم برات مینویسم پیشم واستادی . کم کم داری حرف میزنی و خیلی خیلی شیرین شدی .اولین جمله های مانی: ای بابا چی شد؟  کجاست؟ کو؟ بابا اومد. بابا رفت سر کار .نه برو بابا....... خلاصه که بلا شدی  و روز به روز شیرین تر میشی. این روزها اسباب کشی داریم و تو خیلی با ما همکاری میکنی عزیز دل مامان . عاشق موبایل بابایی و به فیلمهای توش میگی اووک. الان دستمو گرفتی و نمیذاری برات بنویسم.
29 دی 1390

16 ماهگی مانی

پسر خوشگلم خیلی وقته که نتونستم برات بنویسم .الان نزدیک ١٦ ماهت تموم بشه و خیلی شیرین شدی کم کم حرف میزنی و اسمت را میگی .میرقصی و بازی میکنی .احساس میکنم که خیلی بزرگ شدی و روز به روز بیشتر عاشقت میشم .:).  موقع رقصیدن همش دور خودت میچرخی و میچرخی که سرت گیج میره ولی اینقدر این کار را دوست داری که هیچ کس نمیتونه جلوت را بگیره الان ٨ تا دندون داری ٤ تا بالا و ٤ تا پایین و هنوزم داری شیر مامانی را میخوری .عین طوطی شدی و هرچی که بهت میگیم را تکرار میکنی . هر چیزی که دم دستت میاد را میبری میندازی توی ماشین لباسشویی و بهد میگی افتاد .سلام میکنی و سرت را تکون میدی هاپو میشی و ادای هاپو را در میاری . با خاله مریم تلفنی حرف میزنی و خ...
22 شهريور 1390