مانی رحمانی

از طرف بابا

  سلام پسر قشنگم خیلی وقته که بابا چیزی برات ننوشته اخه جند ماهی بود که سرم خیلی شلوغ بود ولی الان میخوام بهت بگم که هرجی که داری بزرگرتر میشی منم بیشتر و بزرگتر عاشقت میشم. اینقدر کارای جالبی میکنی که فقط دوست دارم اون لپای خوشگلت گاز بگیرم. تازه اینقدر باهوشی که الان که ٢١ماهه هستی از ١تا ١٠ فارسی و انکلیسی میشمری هزار بار می بوسمت و تند تند هم برات خبر می نویسم چون که همش میپرسی چه خبر ؟و بعضی وفت ها به ترکی میگی نه خبر؟  
5 اسفند 1390

بدون عنوان

مانی عزیزم خیلی وقت بود که برات ننوشته بودم .ولی از این به بعد قول میدم که زودتر بیام و برات بنویسم . عزیز دل مامان خیلی خوبه که تو هستی .این روزا تا یکم دل مامان سارا میگیره یه شیرین زبونی میکنی و تمام غمهای دنیا از یادم میره . امروز تمام پاهات را رنگی کرده بودی و اینقدر از این کارت خوشت اومده بود و ذوق میکردی که دلم نیومد پاهات را بشورم . خیلی ددری شدی و دوست داری که همش بری بیرون تا عصر میشه میایی میگی مامان سارا بریم . عاشق خونه فضه ای .خلاصه که هر قدر از شیرین زبونیات بگم بازم کمه. به بادکنک میگی بوکه . به قول خودت مثل فلشته ها خوابیدی.
30 بهمن 1390

بدون عنوان

سلام مانی رحمانی خوشگل مامان الان که دارم برات مینویسم پیشم واستادی . کم کم داری حرف میزنی و خیلی خیلی شیرین شدی .اولین جمله های مانی: ای بابا چی شد؟  کجاست؟ کو؟ بابا اومد. بابا رفت سر کار .نه برو بابا....... خلاصه که بلا شدی  و روز به روز شیرین تر میشی. این روزها اسباب کشی داریم و تو خیلی با ما همکاری میکنی عزیز دل مامان . عاشق موبایل بابایی و به فیلمهای توش میگی اووک. الان دستمو گرفتی و نمیذاری برات بنویسم.
29 دی 1390

16 ماهگی مانی

پسر خوشگلم خیلی وقته که نتونستم برات بنویسم .الان نزدیک ١٦ ماهت تموم بشه و خیلی شیرین شدی کم کم حرف میزنی و اسمت را میگی .میرقصی و بازی میکنی .احساس میکنم که خیلی بزرگ شدی و روز به روز بیشتر عاشقت میشم .:).  موقع رقصیدن همش دور خودت میچرخی و میچرخی که سرت گیج میره ولی اینقدر این کار را دوست داری که هیچ کس نمیتونه جلوت را بگیره الان ٨ تا دندون داری ٤ تا بالا و ٤ تا پایین و هنوزم داری شیر مامانی را میخوری .عین طوطی شدی و هرچی که بهت میگیم را تکرار میکنی . هر چیزی که دم دستت میاد را میبری میندازی توی ماشین لباسشویی و بهد میگی افتاد .سلام میکنی و سرت را تکون میدی هاپو میشی و ادای هاپو را در میاری . با خاله مریم تلفنی حرف میزنی و خ...
22 شهريور 1390

اولین قدم

پسر خوشگلم اولین قدمهای کوچولوت را در روز ٨ تیر بر داشتی. خیلی دوستت دارم . الان نمیتونم بیشتر برات بنویسم چون همش در تراس را باز میکنی و میری بیرون آخه خیلی ددری شدی خوشگل مامان.  
11 تير 1390

بدون عنوان

پسر خوشگلم بعد از ٤ روز تب شدید تمام دتت و کمرت پر شده از دونه های قرمز سرخک عزیز دل مامان خانم دکتر مهربون گفت که فقط ٥ درصد از بچه ها به واکسن ١ سالگی این طوری واکنش نشون میدند . ولی خیالم راحت شد که تبت به خاطر واکسنت بوده . ...
12 خرداد 1390

از طرف بابا

پسر خوشگلم بابایی ٢ روزه سر کار نرفته چونکه تو مریض شدی اصلا دلم نمیاد از پیشت برم زود خوب شو عزیزم.بووووووووس.
10 خرداد 1390

واکسن های مانی

مانی عزیزم واکسن هات خیلی اذیتت میکنن. برای واکسن ١ سالگیت خوشحال بودم که تب نکردی اما دوباره سر ١ هفنه تب کردی . عزیر دلم خیلی دوستت دارم و تحمل بیقراریت را ندارم . امیدوارم که زود خوب شی و برام برقصی . ...
9 خرداد 1390