مانی رحمانی

اولین نوروز

سلام عید شما مبارک . امسال اولین عید من بود .علاوه بر اینکه اولین عیدم بود خیلی از کارها و اتفاقها را برای اولین بار توی تعطیلات عید تجربه کردم . اولین هفت سین: موقع سال تحویل خواب بودم چون ساعت ۳ صبح بود .ولی عمه و مامان بزرگم پیشم بودن . اولین مسافرت:اولین بار بعد از به دنیا اومدنم با مامان و بابا ۳ تایی رفتیم شمال ویلای نسرین مامانم و من حسابی دور شهرک کالسکه سواری کردم. اولین زمین خوردن : من یواشکی یاد گرفته بودم بشینم یعنی از حالت دراز کش خودم بلند شم ولی به مامانم نگفته بودم .مامانم من را خوابوند توی اتاق وسط تخت دونفره من یواشکی از خواب پاشدم و به هیچکس نگفتم و رفتم اون برسی که لبه تخت بود را برداشتم ولی بعد یه دفعه تخت تما...
7 خرداد 1390

بازم دندون

پسر خوشگلم ٣ تا دندون بالات داره با هم در میاد.یکم کلاقه شدی . دیروز برای اولین بار چند لحظه وایستادی ..... مامانت عاشقته . ...
7 خرداد 1390

اولین مریضی

سلام من اولین بار سی ام فروردین ۱۳۹۰ مریض شدم .همش تب دارم و سرفه های شدید میکنم . دیروز با مامانم و بابام رفتیم پیش دکتر مهربونم و خانم دکتر به من یه عالمه دارو و شربت داد. مامانم هم خیلی نگرانه چون وقتی که سرفه می کنم بعدش بالامیارم و ۳ روزه که هیچی نخوردم. خدا کنه که زودتر حالم خوب بشه . تازه امروز مامانم و بابام با مامان نانا و بابابزرگ و دایی نیما مهمونی دعوت بودند ولی چون من مریض شدم مامان سارا و بابا آرش و من میمونیم خونه تا من استراحت کنم .  
1 ارديبهشت 1390

یک ماهگی مانی

بازم سلام من بعد از اینکه از بیمارستان اومدم خونه تا 10 روز اول خونه خودمون بودم .کلی از دوستای مامان و بابا و فامیلهامون اومدن برای تولد من تبریک گفتن. من از روز دوم یکمی زرد شدم ولی خدا را شکر بیمارستان بستری نشدم ولی چند بار ازم خون گرفتن تا مطمئن بشن بیلیروبینم بیش از حد بالا نرفته باشه. تازه یک چشمم هم یکمی قی کرده بود که بعد از چند روز اونم خوب شد. بعدش اومدم خونه مامان نسرینم تا 40 روزم بشه و یکم بزرگ بشم تا مامانم بتونه تنهایی منو حموم کنه.  
18 اسفند 1389

اولین دندان

  من اولین دندان خوشگلم را در ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ در آوردم .البته دو تا دندون سانترال پایینم را با هم در آوردم .مامانیم را اصلا اذیت نکردم و خیلی پسر خوبی بودم.
13 اسفند 1389

تولد مانی

سلام اسم من مانی رحمانی.من در روز 26 اردیبهشت 89 ساعت 8:30 صبح در بیمارستان نهران کلینیک به دنیا اومدم. موقع تولد وزنم 3.450 و قدم 52 بود. پشت در اتاق عمل دو تا مامان بزرگ ها و بابام منتظر بودن تا من را ببینند.عمه و دایی و خاله نفیسه هم اومده بودن بیمارستان . متاسفانه بابابزرگم یعنی پدر بابا آرش  روز 17 اسفند سال 88 یعنی دو ماه قبل از تولد من از این دنیا رفته بود و من این شانس را نداشتم که ببینمش ولی میدونم که از پیش خدا داره منو نگاه میکنه. توی اتاق عمل اون یکی بابابزرگم یعنی بابای مامانی پیشم بود و با کمک دکتر عارف منو از شکم مامانم به این دنیا آوردند.بعد منو گذاشتند روی صورت مامانی تا بوسش کنم. اونروز خیلی روز خوبی بو...
11 بهمن 1389